رویش

" خواهرم ، در خانه ات درختی خواهد روئید و درختانی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت . و باد پیغام هر درختی را به درختان دیگر خواهد رساند و درختان از باد خواهند پرسید : در راه که می آمدی سحر را ندیدی ؟ "

====================================================

سووشون - سیمین دانشور

  
نویسنده : سینا ; ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٢
تگ ها :

معصومیت از دست رفته ... آخر

پرده اول : 6 مرداد 1390 ساعت 4 عصر

بابا : میای بریم لواسون ؟

پسر : نه

بابا : چرا ؟

پسر : امم ... امروز عروسی دوستمه ... شب باید برم عروسی .

بابا : لا اقل فردا بیا واسه ناهار . همه میان . دختر عمت با نامزدش هم میاد که به همه آشنا بشه .

پسر : اوکی .

پرده دوم : همانشب ساعت 9

پسر کت و شلوارش را می پوشد . کراوات می زند . سنجاق کروات و خودکار مون بلان را هم به خودش آویزان می کند و راه می افتد به سمت مجلس عروسی دوستش که هفت هشت سالی از او کوچکتر است و می شمارد تعداد دوستان مجرد باقی مانده را . یکی . فقط یکی آنهم نصفه نیمه ... بقیه همه متاهل شده اند و بعضی هم چند سال دیگر باید برای بچه هاشان عروسی بگیرند .

فکر "ساعت 4 عصر " پسر را رها نمی کند .

پرده سوم : همانشب ساعت 11

سرها گرم شده است . هر دو بطری بغلی پسر هم خالی شده است . صدای موزیک سرسام آور است و آهنگها همه نا آشنا و بدون خاطره . ناگهان ارکستر یک آهنگ قدیمی ( از همان آهنگهای خاطره انگیز ) را می خواند . همسر یکی از دوستها دست پسر را می گیرد و بلندش می کند برای رقص . وسط رقص می گوید :

- " خاک بر سرت ، تا کی می خوای با زنهای دوستات برقصی ، داره دیر میشه دیگه "

- " دیر شد دیگه  . 7 ساعته که دیر شده "

- " چطور ؟ "

- " امروز ساعت 4 مراسم عقد ن. بود . "

- " چی ؟ "

پسر چشمانش را می دزدد اما دیر شده و هم رقصش در نورهای رنگی سالن برق گوشه چشمش را می بیند . زن آرام بغلش می کند و می گوید :

- " چرا ؟ چطور ؟ چی شد ؟ کاش زودتر به من می گفتی "

- " ... "

زن جوابش را از نگاه پسر می گیرد

- " چرا سینا ؟ چرا ؟ چرا همش دیر می رسی ؟ یه عمریه داری دیر می رسی . خیلی خری سینا . خیلی خری . "

- " می دونم "

زن آرام آرام پسر را به کنار حیاط می برد . سرش را روی شانه هایش می گذارد ، موهایش را نوازش می کند و ...

- " آروم باش ، می گذره ، همینه دیگه ، بهت بگم ، این ور جوب هم خبری نیست . خودت که می بینی زندگی منو . اینقدر هم مشروب نخور . حالت بد میشه ها . "

پرده سوم : جمعه 7 مرداد ساعت 2 صبح

چراغهای اتوبان با سرعت تمام و تلو تلو خوران از کنار ماشین پسر رد می شوند . گاهی هم به طور کل محو شده و دوباره بر می گردند . زمین هم بدجوری تکان می خورد . پسر به چند نفر اس ام اس می فرستد اما جوابی نمی آید .  نیم ساعتی هست که اتوبان گردی می کند . لابد همه دوستانش  رسیده اند به خانه هایشان و خوابیده اند . باید خودش را به یک بیمارستان برساند .

پرده چهارم  : درمانگاه فرخی 

پزشک کشیک پسر را روی تخت می خواباند . پرستار فشارش را می گیرد .

- " حالم خوبه ، فقط لطف کنید یه کوکتل ب کمپلکس ب 12 عضلانی بهم بدید . "

- " چی مصرف کردی ؟ "

پسر می خواهد بدخلقی کند که یادش می افتد از سختیهای درس و کار این انسانهای روپوش سفید . با لبخند جواب می دهد .

- " می خوای خودتو بکشی ؟ شما که انگار اطلاعاتتون هم در این زمینه کم نیست . نمی دونید که ... و ... و ... با الکل تداخل دارند ؟ ممکنه باعث ایست قلبی  بشن "

و پسر یاد روزی افتاد که انقدر حالش خراب بود که مجبور شد به خودش ب کمپلکس تزریق کنه . روزی که فهمید یک اینترن پزشکی دل نداره سوزن سرنگ رو به کسی که میشناستش فرو کنه .  

- " حالت تهوع ندارید ؟ "

- " نه  متاسفانه . کاش میشد روحم رو استفراغ کنم . "

پرده پنجم : جمعه 7 مرداد 3 صبح

خونه . تنهائی . کتابهای تاریخ طبری کنار تخت . عوض کردن پی در پی سی دی ها .

موزیکهائی که هیچ کدوم حالش رو خوب نمی کرد . و سر انجام یک کاست خاک گرفته قدیمی . مال زمانی که هنوز ترانه ها دلها رو می لرزوند ... و دلش لرزید ...

 

ای به داد من رسیده

تو روزهای خود شکستن

ای چراغ مهربونی

تو شبهای وحشت من

ای تبلور حقیقت

توی لحظه های تردید

تو شبو از من گرفتی

تو منو دادی به خورشید

 

اگه باشی یا نباشی

برای من تکیه گاهی

برای من که غریبم

تو رفیقی جون پناهی

یاور همیشه مومن

تو برو سفر سلامت

غم من مخور که دوری

برای من شده عادت

 

ناجی عاطفه من

شعرم از تو جون گرفته

رگ خشک بودن من

از تن تو خون گرفته

 

اگه مدیون تو باشم

اگه از تو باشه جونم

قدر اون لحظه نداره

که منو دادی نشونم

وقتی شب شب سفر بود

توی کوچه های وحشت

وقتی هر سایه کسی بود

واسه بردنم به ظلمت

 

وقتی هر ثانیه شب

طپش هراس من بود

وقتی زخم خنجر دوست

بهترین لباس من بود

تو با دست مهربونی

به تنم مرهم کشیدی

برام از روشنی گفتی

پرده شبو دریدی

یاور همیشه مومن

تو برو سفر سلامت

غم من مخور که دوری

برای من شده عادت

 

ای طلوع اولین دوست

ای رفیق آخر من

به سلامت سفرت خوش

ای یگانه یاور من

مقصدت هرجا که باشه

هرجای دنیا که باشی

اون ور مرز شقایق

پشت لحظه ها که باشی

خاطرت باشه که قلبت

سپر بلای من بود

تنها دست تو رفیق

دست بی ریای من بود

یاور همیشه مومن

تو برو سفر سلامت

غم من مخور که دوری

برای من شده عادت ...

 

 

 

  
نویسنده : سینا ; ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٧
تگ ها :

سرگذشت

من سرگذشت یأس ام و امید

با سرگذشت خویش :

 

می مردم از عطش ،

آبی نبود تا لب خشکیده تر کنم .

 

می خواستم به نیمه شب آتش ،

خورشید شعله زن به در آمد چنان که من

گفتم دو دست را به دو چشمان سپر کنم .

 

با سرگذشت خویش

من سرگذشت یأس و امیدم ...

 

                                                    احمد شاملو

  
نویسنده : سینا ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱
تگ ها :

شب هزار و دوم

   هزار و یک شب بگذشت

  ... و در شب هزار و دوم به خواب شد و دیگر برنخاست

    چندین روز بعد ، همسایگان ، جسد متعفنش رایافتند و در گورستانی به خاکش سپردند و فراموشش کردند و کس ندانست که او زنده است

     و سالهاست هرشب در بستر گور می نالد و چشم انتظار دستی است که از این کابوس تو در تو بیرونش کشد ... 

    

==================================================

٢١ بهمن ١٣٨٩ - ساعت ۵ عصر 

  
نویسنده : سینا ; ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٢
تگ ها : زندگی

آغاز

در آغاز فقط کلمه بود ...

                          سفر پیدایش

==================================================

دردی است غیر مردن ، کان را دوا نباشد ...

  
نویسنده : سینا ; ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٦
تگ ها :

Happy Ending !

   سالها باید می گذشت تا می فهمید شنگول و منگول و حبه انگور هیچوقت از شکم گرگ بد گنده زنده بیرون نیامدند ، هیچ زیبائی هیولای قصه را نبوسید ، حسن کچل در کوچه پس کوچه های شهر گم شد و کسی دیگر خبری از او نشنید ، سیندرلا تا آخر عمر خدمتکار نامادری و ناخواهری های بدجنسش باقی ماند و ... سفید برفی در تابوت بلورین خاک گرفته اش در جنگلی متروک ، رویای بوسه شاهزاده را فراموش کرده است ... . 

  
نویسنده : سینا ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٥
تگ ها : فلسفه

کارما

دنیا گاهی جداَ جای خنده داری می شه وقتی می بینی که یکی که نمیشناسیش و احتمالاَ اون هم نمیشناستت ،‌داره توی وبلاگ یکی که تو میشناسیش و اون هم تو رو میشناسه و اون یکی اولی نمیشناستش کامنت میگذاره و با اصرار تمام می خواد ثابت کنه که من و اونی که همدیگه رو میشناسیم ، یکیمون اون یکی رو دوست نداره ( یا نداشته )

* اگه فهمیدین حالی من هم بکنید که کی به کیه .

  
نویسنده : سینا ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳
تگ ها : خنده

:)

نمی دونم پیش چه دکتری باید برم و بگم که شکلکهای یاهو منو یاد یه آدم خاصی می اندازه ؟ 

  
نویسنده : سینا ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٦
تگ ها : دیوانگی

فلسفه عملی

فکر می کنم ...

زندگی می کنم

...  پس خیلی بی غیرت* هستم .

                                                       " نوه نتیجه کانت "

==================================================

*  پوست کلفت - الدنگ - پفیوز - گشاد

 

  
نویسنده : سینا ; ساعت ٤:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢۳
تگ ها : فلسفه

خودکشی

هیچوقت در زندگیم به خودکشی به عنوان یک راه حل نگاه نکردم . نمی دانم به خاطر ترس یا تنبلی یا عشق به زندگی یا ... . اما مثل خیلیهای دیگه این وسوسه در گوشه ای از ذهنم همیشه جا داشته . همیشه هم به یک شکل خاص . لوله سرد فلزی یک رولور روی شقیقه ، فشار روی ماشه و ... از اینجا به بعد به صورت تصویر آهسته ... ضربه روی چاشنی ، انفجار باروت ، جدا شدن گلوله از پوکه ، چرخش گلوله و تماس آن با پوست سر ، پاره شدن پوست و خرد شدن جمجمه و تماس سرب داغ چرخان با اولین سلولهای مغز و ... آخرین تصویری که از ذهن می گذره .

بعد ، توده نرم و ژله ای مغز مثل پوره سیب زمینی له شده و چرخ شده از شکاف جمجمه روی دیوار پاشیده می شه . و همین . تمام افکار و دانسته ها و خاطرات و احساسات در کسری از ثانیه در هم می پیچه و از بین میره . همین اینقدر این تصویر را وسوسه انگیز می کنه . 

در تعجبم از افرادی که با وسایل دیگه ای مثل رگ زدن یا قرص یا پرتاب از بلندی خودشان را می کشند . مطمئنم که اگر زمانی به ترس و تنبلی و چیزهای دیگه چیره شدم و خواستم خودم را بکشم ، لذت این تصویر را از خودم دریغ نمی کنم . 

  
نویسنده : سینا ; ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۳
تگ ها : خودکشی

← صفحه بعد